اندیشه های تمدن ساز

باید همه احساس کنند که مسئولیت ایجاد تمدن اسلامیِ نوین بر دوش آنهاست. رهبر معظم انقلاب

اندیشه های تمدن ساز

باید همه احساس کنند که مسئولیت ایجاد تمدن اسلامیِ نوین بر دوش آنهاست. رهبر معظم انقلاب

من با اطمینان کامل می‏گویم: این هنوز آغاز کار است، و تحقق کامل وعده‏ ی الهی یعنی پیروزی حق بر باطل و بازسازی امت قرآن و تمدن نوین اسلامی در راه است:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ»
نشانه‏ ی این وعده ی تخلف‏ ناپذیر در اولین و مهم‏ترین مرحله، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و بنای بلندآوازه ی نظام اسلامی بود که ایران را به پایگاه مستحکمی برای اندیشه ی حاکمیت و تمدن اسلامی تبدیل کرد.
پیام رهبری به کنگره عظیم حج - 17/09/1387

کانال ما در سروش:
https://soroush-app.me/channel/tamadonsazan

اندیشه های تمدن ساز
۱۳ بهمن۰۷:۵۴
افسران - اهای! مگر یادمان رفته؟

مدت زمان مطالعه : حداکثر سه دقیقه

بی مقدمه
یادمان رفته وقتی مرغ و خروسش را می زد زیرتنگ و بغل، بقچه اش را میگذاشت روی سرش و می آمد شهر تا برود دکتر صدایش میکردیم که { اوهوی دهاتی! کفشهات رو در بیار اینجا آسفالته! }

یادمان رفته؟زمانی که سوار تاکسی شد و یک خیابان صد متری را با دو چهار راه، به جرم اینکه شهر را بلد نیست، بیست بار دورش دادیم تا هر چه پول توی جیبش هست خالی کنیم؟ آن موقع چه حسی داشتیم؟



یادمان رفته؟ وقتی خروسش را جای پول ویزیت گذاشت روی میز منشی دکتر و توی مطب قاه قاه بهش خندیدیم چه؟

یادمان رفته که توی فیلم های سینمایی و تلویزیونی همیشه کاراکتر نادان و گیج و گنگ را داشت؟ همیشه باید توی خیابان لای ماشینها راه می رفت؟


یادمان رفته که هروقت می خواستیم توی ترافیک به هم فحش بدهیم صدا زدیم { اهای چوپون ..} { برو گاو بچرون ههههه و... } و ... بله؟ یادمان رفته؟


نه! احتمالا باید هنوز یادمان باشد که او بلد نیست اب را و گاز را و برق را درست مصرف کند و لحجه دهاتی اش یادت هست؟ همش می گفت { خطر داره حسن! } و مهندس ریش پرفسوری ما ژکوند و عاقل اندر سفیه با لحجه تهرانی باید روش چگونه زیستن در عصر انفجار اطلاعات را به او یاد می داد.

بیچاره رسانه هم که نداشت!

دریغ از یک برنامه « در شهر » که برود « در روستا ! »

اگر کرور کرور آدم و گله اش در شمال خوزستان و سیستان و بلوچستان و کهگیلویه و بویر احمد و چهار محال و بختیاری و ایلام را سیل می برد به اندازه یک ترک کف خیابانهای تهران، یا عمل پلک یک بازیگر گیشه ای هم ضریب رسانه ای نمی گرفت!. درست؟ اگر باور نمیکنی حرف این حقیر را اخبار همین چند روز پیش را بخوان لینک های زیادی هم زدید !

از تهوع هم بگویم؟ اینکه دیگر حرف پریروز و دیروز نیست! حرف امروز و فرداست!.

ما سرمان از زندگی تهوع آور شهری گیج نرفت و استفراغ های خودمان را به روستا و دشتهای گل و جنگل هایش نبردیم؟

بی خیال تبلیغ های تلویزیونی که زندگی را در چشمش دگرگون کرد. همین روستایی بیچاره ده سال پیش به دوبرابر شدن گوسفندانش می گفت خوشبختی! حالا چه ؟ بدون یخچال فلان و کف سرامیک و عابر بانک احساس خوشبختی می کند؟ چه کسی رویایش را عوض کرد؟ تصویر زندگی آرمانی را چه کسی در ذهنش قلب کرد؟ ما نرفتیم عسل محله؟ نرفتیم باداب سورت؟ نرفتیم ییلاقات ماسال؟ نرفتیم فیلبند؟ نرفتیم و آنجا در کنار خانه محقر و چوبی اش ویلاهای کله قرمز میلیاردی نساختیم؟ خانه هایی که وقت رفتن به انها را هم نداریم.

ویلاهایی که آبفون تصویری اش خرج سه ماه یک خانوار روستایی است. مابا ماشین های کروک و سندرف نرفتیم و داغ یک زندگی مرفه را به دلش نگذاشتیم؟ یادش ندادیم که یک چرخ ماشین ما می تواند اندازه پس انداز سالش باشد؟ راستی!. صبرکن.

او که باید ساعت هشت شب میخوابید تاخروس خوان صبح به چرا برود را تا سه صبح با نعره مستانه مان بیدار نگه نداشتیم و مسابقه ندادیم تا ببینیم کی ادای جناب خان را بهتر در می آورد؟

راستی تر!، دخترش را از او نگرفتیم؟ تهمت میزنم؟ بله؟ مگر دزدی فقط دزدی بدن است؟ وقتی دختران مان را سانتی مانتال و آرایش کرده از کنارش عبور دادیم که بجای خم کردن کمرشان و تعظیم و تکریم در مقابل آن " دخترِکار " لچ و لچ ادامس بجوند و بوی پهن را از خود دور کنند، با تحقیر نگاهش کنند و از دوست پسر جدیدشان حرف بزنند، از خوشی هایی که در فلان پارتی داشته اند خیالبافی کنند و عقده نوکیسه بودنشان را بریزند به پای ان دخترک روستایی، من و تو دقیقا آن زمان کجا بودیم؟

وقتی دختر تمام شب را گریه کرد در مقابل پدر که میخواهم بروم دانشگاه شهر و درس بخوانم و برای خود آدمی بشوم وقتی داس را زمین انداخت و خودش را پرت کرد بغل مادرش چه؟ آنوقت کجا بودیم؟


اصلا اینها را رها کن... هفته بعدش چه؟ وقتی گاوِ پدر ناگهان مُرد و بعد از پوست کندنش با دست کردن درون معده اش، مشت، مشت، پلاستیک های اشغالی که با پوست هنداونه هایمان قاطی کرده بودیم را از شکمش بیرون آورد. و مات و مبهوت به کف دستش خیره شد.

انوقت من و تو اصلا خبر داشتیم غیر برجام و گشت ارشاد و پان ترکیسم و لغو کنسرت و آنچه اخبار بیست و سی یا کانال مملکته { که جفتشان یک کرباسند } برایمان مسئله میکنند، چه دارد در این کشور میگذرد؟

نه! ما با پرادویمان رفته بودیم به چشه های باداب سورت تا پلکانهای رسوبی که طی صدها هزار سال ایجاد شده را در یک دقیقه زیر چرخ ماشینمان خرد کنیم و ببینیم بالاخره این پرادوی ما چقدر زور دارد؟


حالا ...
حالا عزیز جان اگر یک باران ساده می آید و او یک اتاق کرایه ای با قیمت پنجاه هزار تومان را به ما شبی پانصد هزار تومان می دهد نباید خیلی ناراحت شویم. رفتار امروز او، آیینه ی رفتار دیروز و امروز ماست با همان لبخند و صفای ساده روستایی اش!. زورش در همین حد است برای گرفتن انتقام .... سخت گیری نکن.
دست در جیب کن و بسلف!. بسلف بیاید بالا رفیق جان بسلف!

 

برگرفته شده از شبکه اجتماعی افسران

م. هوشیار | ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۵۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">