اندیشه های تمدن ساز

باید همه احساس کنند که مسئولیت ایجاد تمدن اسلامیِ نوین بر دوش آنهاست. رهبر معظم انقلاب

اندیشه های تمدن ساز

باید همه احساس کنند که مسئولیت ایجاد تمدن اسلامیِ نوین بر دوش آنهاست. رهبر معظم انقلاب

جنبش letter4u

Reba.ir

اندیشه های تمدن ساز

من با اطمینان کامل می‏گویم: این هنوز آغاز کار است، و تحقق کامل وعده‏ ی الهی یعنی پیروزی حق بر باطل و بازسازی امت قرآن و تمدن نوین اسلامی در راه است:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ»
نشانه‏ ی این وعده ی تخلف‏ ناپذیر در اولین و مهم‏ترین مرحله، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و بنای بلندآوازه ی نظام اسلامی بود که ایران را به پایگاه مستحکمی برای اندیشه ی حاکمیت و تمدن اسلامی تبدیل کرد.
پیام رهبری به کنگره عظیم حج - 17/09/1387

کانال ما در سروش:
https://soroush-app.me/channel/tamadonsazan

کتاب زنده باد کمیل

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۱۷ ق.ظ

کتاب زنده باد کمیل

زنده باد کمیل

با بچه های مسجدمون قرار گذاشتیم که چندتا کتاب درباره‌ی دفاع مقدس و شهدا بگیریم و بخونیم و نکات برجسته اش رو به هم بگیم و از شهدا برای خودمان الگو بگیریم. تونستم چند تا کتاب تو نمایشگاه تهیه کنم (چون خدا رو شکر کتابای دفاع مقدس خیلی ارزون هستن) و بین بچه ها توزیع کنم. به بچه ها کتاب ها رو دادم فقط مونده بود دوتا کتاب، فرمانده من و زنده باد کمیل. که کتاب زنده باد کمیل نصیب خودم شد.

اسم این کتاب رو توی گفته های رهبر انقلاب در مورد کتاب های دفاع مقدس شنیده بودم. اصلاً به خاطر همین خریدمش.

فکر کنم اولین باری بود که کتاب در زمینه دفاع مقدس می خوندم. اولش زیاد برام جالب نبود اما چون با بچه ها قرار گذاشته بودیم و کتاب هم کتاب کوچیکی بود بالاخره مجبور شدم بخونمش. از وسطای کتاب خیلی جذاب شد و تا آخرش رو خوندم. خیلی جالب بود که نویسنده جو جبهه رو جوری نشون می داد که انگار رفتن تفریح. مثلاً به این قسمت کتاب توجه کنید:

«بچه ها سریع با سنگ های بزرگ جلوی جریان آب رودخانه را گرفتند و با کُند شدن جریان آب محل مناسبی برای شنا و آب تنی درست شد. همه زدیم به آب. در حال آب تنی بودیم که برادر رنجه به همراه سلسله پور آمدند و گفتند که ناهار حاضر است؛ بیایید. تازه حرفشان تمام شده بود که چند تن از بچه ها، آن ها را از پشت هُل دادند و داخل آب انداختند؛ در آب حسابی حال کردیم. سلسله پور می گفت:«خوب حالا دیگه مسئول گروهان را آب می دید! باشه! یه آشی برایتان بپزم که... »بچه ها هم زدند زیر خنده.»

خلاصه انگار نه از جنگ و خمپاره و این چیزا اصلاً خبری نیست. البته از حال و هوای معنوی رزمنده ها هم میگه ها. اما آخرای کتاب یه جور دیگه میشه.

خیلی برام جالب بود و ان شاءالله می خوام بازم از کتابهای دفاع مقدس بخونم. به شما هم توصیه می کنم. یه فضایی رو براتون ایجاد می کنه تا خودتون رو جای رزمنده ها قرار بدید و مقایسه کنید.

برای خوندن این کتاب من به نظرم رسید اول بهتره به تصاویری که آخر کتاب هست نگاه بشه تا یه تصویر ذهنی از اشخاصی که در این نوشته از اونا نام میبره داشته باشیم.

راستی تقریظی که رهبر انقلاب برای این کتاب نوشتن اینه:

 

«از این نوشته عطر اخلاص به مشام می رسد و چه زیباست روایت صحنه هایی که از اخلاص و ایثار سرشار است. نویسنده فروتنانه خود را غالباً در پشت یاران شهیدش پنهان کرده است. خوشا به حال این جوانان نورانی که در یکی از استثنایی ترین فرصت های الهی در تاریخ، بیشترین بهره را بردند و به مدد ایمان و اراده و فداکاری، به مدارج عالی رسیدند. این کتاب همچنین بخاطر زبان روایتش و طنزی که خیلی از جاها نمک نوشته کرده است، از بعضی دیگر خاطره های مکتوب خواندنی تر است. باید ترجمه شود. 14/11/1370 »

 

یه قسمت دیگه از کتاب:

راه افتادم به سمت چادرهای گردان؛ با عصا. نور چادرها معلوم بود، اما محوطه ساکت و آرام نشان می داد. ستاره ها هم طبق معمول، سوسو می زدند. شبِ خنک و باصفایی بود. تا به محوطه ی گردان برسم، دلم آرام و قرار نداشت. چی شده؟ چرا اینجا اینقدر ساکته؟ اولین چادر، چادر کارگزینی و تعاون بود. با عصا لبه ی چادر را کنار زدم؛ طبق معمول حسین غیازه معروف به «ضد تیر و ترکش»، صحیح و سالم نشسته بود. با سلام، رفتم توی چادر. حسین با دیدن من تعجب کرد و گفت: «تو که هنوز زنده ای؟»

گفتم: «بادمجون بَم که آفت نداره؛ خودت رو چی می گی که روی هر چی تیر و ترکشه کم کردی! راستی، مگه نمی دونستی مجروح شدم؟»

حسین گفت: «نه بابا؛ همه می گفتن مطلق توی عقب نشینی جا مونده.»

با شنیدن کلمه عقب نشینی مو به تنم سیخ شد و رنگ از رخسارم پرید. گفتم: «......»

گفت: «یک سری که شهید شدند؛ یک سری هم مجروح که همه جا موندن غیر از یکی دو تا که خودشون رو عقب کشیدند.»

گفتم: «مجید زارچی؟»

گفت: «شهید شده.»

گفتم: «خانجانی؟»

گفت: «شهید شده.»

گفتم: «سراج؟»

گفت: «جا مونده.»

هر کسی را که گفتم، یا شهید شده یا جا مانده بود. دیگر از غصه داشتم دِق می کردم. برخاستم و به طرف چادر دسته، لنگان لنگان راه افتادم. نزدیک چادر که رسیدم، صدای مجید زارچی را که می خندید شنیدم. پیش خودم گفتم: «همینو کم داشتیم که خیالاتی بشم.»

لبه ی چادر را که کنار زدم، دیدم بچه ها همه دور هم نشسته اند. نگو همه ی بچه ها صحیح و سالم داخل چادرها هستند و حسین غیازه ما را گذاشته سر کار...

بچه ها فقط یک پَد از دریاچه ی ماهی عقب نشسته بودند و جنازه ی چهار تن از بچه ها روی دژ جا مانده بود.

شهادت لاله ها را چیدنی کرد به چشم دل، خدا را دیدنی کرد

ببوس ای خواهرم قبر برادر شهادت، سنگ را بوسیدنی کرد.

(می تونید بقیه مطالب رو از کتاب «زنده باد کمیل» نوشته محسن مطلق بخونید)

مشخصات کتاب:

تاریخ نشر: خرداد 1391

تعداد صفحات: 119

قطع: رقعی

شابک: 7-137-506-964-978

نوبت چاپ: پانزدهم

قیمت: 29,000 ریال

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">